پیشرفت یک وهم نیست، اتفاق میافتد، ولی همواره روندی کند دارد و ناگزیر در مسیر پیشروی، نومیدیهایی هم به سراغمان خواهند آمد.
-جورج اورول
حقیقتش هم همینه، پیشرفت و تغییر یک پروسهی خیلی کند و هزارسالهاس، من واقعا گهگاهی از اینکه یک شبه حتی نتایج خیلی ریزی نمیبینم دست از کارم میکشم و کناره میگیرم.
وقتی توانمندیها را ارزیابی میکنیم، با تمرکز بر نقاط آغازین- یعنی تواناییهایی که از همان ابتدا بلافاصله قابل مشاهدهاند- مرتکب خطایی اساسی میشویم. در جهانی که دلمشغول استعدادهای ذاتی است، تصوز میکنیم افرادی خواهند درخشید که فورا استعدادهایشان را نشان بدهند. اما در واقع افراد بسیار موفق در استعدادهای اولیهشان تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند. اگر افراد را فقط بر اساس عملکردشان در روز اول قضاوت کنیم، توانمندیهای آنها همچنان نهان باقی خواهد ماند.
این خیلی جملهی جذابیه. درسته که پیشرفت کنده و انرژی میگیره اما هیچوقت محال نبوده و نیست. همیشه این رو به کسانی که زمان کنکور ازم میپرسیدن میگفتم، که هیچکس رتبهی برتر یک رقابت از مادر زاده نمیشه. شاید دسترسی و امکانات با هم متفاوت باشه، اما هیچوقت اون موقعیت اولیه دلیلی بر موفقیت یا عدم موفقیت نیست.
نکتهی مهم در مورد توانمندیها نقطه شروعتان نیست، بلکه مسافتی است که طی میکنید. ما باید کمتر بر نقطهی شروع و بیشتر بر مسافت طیشده تمرکز کنیم.
غفلت از میزان تاثیرگذاری تربیت عواقب ناگواری در پی دارد؛ چنین غفلتی باعث میشود میزان پیشرفتهای قابل دستیابی و دامنه استعدادهای قابل یادگیریمان را دستکم بگیریم.
جاهطلبی همان فرجامی است که مایلید به آن دست یابید؛ آرمان آن شخصی است که امیدوارید به آن تبدیل شوید.
برای همینه که هر از گاهی فکر میکنم آرمان داشتن خیلی بهتر از جاهطلب بودنه. وقتی میخوایم «به چیزی برسیم» یک نهایتی برای خودمون تعریف میکنیم اما با «تبدیل شدن به یک شخص» خودمون رو تو مسیر زیباتری قرار میدیم.
طی مجادله معروف طبیعت/تربیت، بحث بر سر این موضوع بوده است که ویژگیهای شخصیتی و توانمندیهای آدمی تا چه اندازه محصول وراثت و ژنها(طبیعت) و تا چه اندازه محصول محیط زندگی(تربیت) او هستند. ژان ژاک روسو، فیلسوف سوئیسی، از طرفداران تمامعیار نظریه طبیعت و جان لاک، فیلسوف انگلیسی، از سردمداران بزرگ نظریه تربیت بود.
این خیلی موضوع جالبیه و همیشه مثالهای نقض زیادی میشه براش پیدا کرد. مثلا فردی رو میبینید که در یک محیط شدیدا ناسالم به دستاوردهای بزرگی میرسه. من هنوز متوجه نشدم که چنین انسانی چطور میتونه خودش رو از طبیعت و تربیتش جدا کنه و در مسیر متفاوتی قدم بذاره.
سرانجام وقتی آنها یک دهه بعد به نیویورک رسیدند، میدانستند که قرار نیست فرصتها در خانهشان را بزنند؛ خودشان میبایست دری به سوی فرصتها میگشودند.
این خاطراتم رو زنده میکنه. این جنبه از زندگی که همیشه برای رسیدن به هرچیزی باید بجنگی یه وقتایی آدم رو از پا میندازه. خودم گهگاهی فکر میکنم چرا یک بار نشد چیزی رو بدون زحمت به دست بیارم؟ چرا برای همهچیز باید پوستم کنده بشه؟
ویلیام جیمز نوشت: « تا سی سالگی، منش همچون گچ سفت میشود و پس از آن، دیگر هرگز نرم نخواهد شد.»
خیلی جالبه، من چندبار تو برخوردم با آدمهای بزرگتری که یک ویژگی شخصیتی یا رفتاری نامناسب داشتن این جملهی جیمز رو شنیدم ولی به نظرم چندان درست نیست. هیچچیزی نیست که نشه تغییرش داد.
منشْ اغلب با شخصیت اشتباه گرفته میشود، اما این دو یکسان نیستند؛ شخصیت تمایل درونی شماست، غرایز اصلیتان که میگویند چطور فکر، احساس و عمل کنید. اما منش توانایی شما برای اولویت دادن ارزشها نسبت به غرایز است.
این تعریف خیلی حس جالبی بهم داد. من این جنگ منش/شخصیت رو خیلی درون خودم حس میکنم و هرباری که منش رو غلبه میدم از لذت سرشار میشم. پس تمرین این قسمت از کتاب میشه شناخت منش و شخصیت و اینکه چه وقتایی باید از کدوم استفاده کنیم. شاید این همون چیزی هست که بزرگترهای من بهش اشاره میکنن. اونها منش مناسب برای کنترل غرایزشون رو ندارن و یا شاید دارن و به نفعشون نیست که ازش استفاده کنن.
منش را نمیتوان به آسانی و بی سروصدا توسعه داد. تنها به واسطه آزمون و خطا و رنج است که میتوانید روحتان را تقویت کنید، بینشی شفاف به دست آورید، شعله جاهطلبی را در خود برافروزید و به موفقیت برسید.
البته رنج رو من در همهی انواعش دوست ندارم. حتی تحقیقات هم نشون دادن که رنج آنچنان مقدس نیست. باید نوع و مقداری خاصی از اون رو دریافت کرد و تعریفی که ازش میشه رو یکمی مادیفای بکنیم. مثلا توی نمونههای حیوانی دیدن که موجوداتی که تحت استرس بیشتری قرار میگیرن، شانس وابستگیشون به مواد مخدر بیشتر میشه.(عنوان رو بعدا ضمیمه میکنم)
بنده رنج شدن میتواند قفل توانمندیهای نهان ما را برای انواع یادگیری بگشاید. شهامت به خرج دادن برای رویارویی با سختی یک مهارت منش به حساب میآید و شکل ویژهای از تصمیمگیری است. چنین کاری نیازمند سه نوع شجاعت است:(۱) کنار گذاشتن روشهای در دسترس آزمودهشده, (۲) قراردادن خودتان در میدان مبارزه پیش از آنکه احساس آمادگی داشته باشید و (۳) نترسیدن از اشتباهکردن.
به نظرم بیشتر از سختی، اینجا منظور چالشه. من با اینکه آدم با expose کردن خودش به چالشهای مختلف رشد میکنه شدیدا موافقم. واقعا معجزهای که من از این روش دیدم تاحالا هیچ جای دیگهای تجربه نکرده بودم.
فقط یک مشکل کوچک درباره سبکهای یادگیری وجود دارد: این سبکها واقعیت ندارند.
من همیشه مشکوک بودم به این قضیه و البته چون خودم همیشه پای فیلم و وویس خوابم میبره چارهای جز خوندن نداشتم:-دی.
روشی که مایلید براساس آن مطالب را یاد بگیرید، همان روشی است که برایتان راحت و آسوده است، اما لزوما بهترین روش نیست. حتی گاه مطالب را به روشی بهتر یادمیگیرید که برایتان از تمام روشهای دیگر سختتر باشد، زیرا در این حالت مجبورید بیشتر تلاش کنید.
گل گفتی آقای گرنت!
وقتی کاری را به تعویق میاندازید، از تلاشکردن اجتناب نمیکنید، بلکه درواقع از احساسات ناخوشایندی دوری میکنید که آن فعالیت در شما برمیانگیزد.
من این کار روز زیاد انجام دادم و همیشه بابتش خجالتزده هستم. نمونهاش؟ پایاننامهام.
گرچه گوشدادن به مطالب اغلب سرگرمکنندهتر است، خواندن مطالبْ درک و به خاطر سپردن آنها را بهبود میبخشد.
پس حقیقتا اینکه پای کلاسهای صوتیم میخوابم مقصر نیستم:-دی. البته راهی که براش پیداکردم، یادداشت برداشتنه. موقعی که میخوام چیزی رو یاد بگیرم حتی شده به زور یه چند کلمهای ازش برای یادآوری مینویسم.
راحتی در فرآیند یادگیری یک پارادوکس است: مادامی که آن مهارت را بهقدر کافی تمرین نکرده باشید و بر آن تسلط نیافته باشید، نمیتوانید بهراستی با آن راحت باشید؛ در عین حال تمرین آن مهارت تا پیش از مسلط شدن بر آن سخت است.
بسیاری از آزمایشها نشان دادهاند که وقتص دانشآموزان درحال یادگیری اطلاعاتی جدید هستند، اگر قبل از دریافت پاسخ صحیح، حدس اشتباهی بزنند، احتمال اشتباهکردن آنها در امتحان کمتر خواهد شد.
رشد کردن کمتر درباره این است که چقدر سخت تلاش میکنید، و بیشتر به این ربط دارد که چقدر خوب یاد میگیرید.
منفعل بودن و ایگو محوری راه مطمئنی برای یادگیری ناپایدار است و افراد را در یک حباب محافظتکننده به دام میاندازد.
منتقد یا مشوق بودن برای همه آسان است، اما مربیگری دشوار است. منتقدها نقاط ضعف شما را میبینند و به بدترین نسخه شما حمله میکنند. مشوقها نقاط قوت شما را میبینند و از بهترین شما تعریف و تمجید میکنند. حال آنکه یک مربی توانمندیهای سما را میبیند و به شما کمک میکند به بهترین خودتان تبدیل شوید.
درک پیشرفت به بستگی دارد که به یاد بیاورید خویشتن گذشته شما چه نظری ذرباره دستاورد فعلیتان دارد.
ما با پذیرش کاستیهایمان رشد میکنیم، نه با تنبیه خودمان بابت آنها.
نقطه ضعف رقابت با دیگران این است که میتوانید بدون پیشرفت کردن در آن برنده شوید.
وقتی عملکرد ما راکد میشود، قبل از بهبود یافتن دوباره، افول نشان میدهد.
طی مطالعهای آشکار شد که وقتی افراد با متمرکز شدن روی کار دیگری شب خوشایندی را سپری میکنند، طی روز بعدی عملکرد بهتری در تکلیف اصلیشان نشان میدهند.
آنچه شبیه به یک پیشرفت ناگهانی بزرگ به نظر میرسد، معمولا نتیجه انباشته شدن بردهای کوچک است.
آموزش به دیگران میتواند موجب تقویت حس شایستگیمان شود. اما این مربیگری بر دیگران است که اعتمادبهنفسمان را افزایش میدهد. وقتی دیگران را تشویق میکنیم تا بر موانع پیشروی خود فائق بیایند، احتمالا خودمان هم انگیزه بیشتری میگیریم.
نیای خوبی بودن مهمتر از بدل شدن به نوادهای وظیفهشناس است.
درست همانند میکلآنژ که فکر میکرد درون هر قطعه سنگ مرمر، کالبد فرشتهای محبوس شده است، من هم فکر میکنم درون هر دانشآموز، کودکی باهوش محبوس شده است.
-مروا کالینز
موفقیت را نه بهواسطه جایگاهی که فرد به آن دست یافته است، بلکه براساس تعداد موانعی باید سنجید که در مسیر دستیابی به جایگاه خود بر آنها غلبه کرده است.
-بوکر تی. واشینگتن
سندروم متقلب به آدم چنین القا میکند:«من سردرگمم. دیر یا زود دیگران خواهند فهمید که من فرد توانایی نیستم.»
اما طرز فکر رشد میگوید:«من کماکان سردرگمم، منتها دیر یا زود مسیرم را پیدا میکنم.»
تموم شد.