واقعا با پول بیزحمت خریدکردن خیلی بیشتر میچسبه تا پولی که پوستت برای به دست آوردنش کنده شده. اصلا اون موقع خستگی بهت اجازه نمیده که از چیزی که به دست آوردی لذت ببری. خلاصه که ثروت موروثی و پول خانوادگی بهترینه که ما نداریم.
همیشه به این فکر میکردم که اگر روزی براثر خطایی در جایی مرتکب جرمی شوم و به تقاص آن ناچار به تحمل حبس، چه حالی پیدا میکنم. به این فکر میکردم که اگر آزادی انسان را از او سلب کنند آیا دیگر فردیت و ماهیتی خواهد داشت یا خیر؟
همهی اینها را در این ۷ ماه تجربه کردم. ۷ ماهی که هرلحظه و ثانیهاش برایم شکنجهای عذابآور و دردی تحملناپذیر بوده. ابتدا هویتم را سلب کردند و دور از خانه وادار به تحمل دستوراتی بیمعنی و قانونهای مندرآوردی شدم. روزها را به شب و شبها را به روز وصل میکردم، سپیدی برف، سبزشدن جوانهها و قدمزدن زیر باران را از دست دادم و حتی از یک روز به بعد دیگر حس کردم آن انسان سابق نیستم. حس کردم دیگر هیچگاه نخواهم توانست به جمعی که آدمهای معمولی در آن معاشرت میکنند وارد شوم. من که دوماه تمام را با بیماری در محل آموزشم به سر برده بودم، روز آخر از فشار روانی تب کردم. چند باری در مسیر ۲ کیلومتری خروج از آن جهنم پاهایم سست شد و جلوی چشمانم سیاهی رفت ولی به شوق پنج روزی که قرار بود در خانه بخوابم به مسیرم ادامه دادم. از آنجا متنفرم و همچنان دوستش دارم. صحنههای بدیع و ماندگار طبیعت آنجا را به عمرم ندیده بودم و در عینی که سرفه امانم نمیداد، تلاش میکردم چیزی که به چشم میدیدم را روی کاغذ پیاده کنم؛ شاید بهتر بود به جای عکاسی، مدتی را به یادگرفتن نقاشی میگذراندم. تحقیر شده بودم. روحم سختی را میپذیرد، تحقیر را نه. هیچگاه و هیچجایی کسی نتوانسته بود زیر پاهایش لهم کند، اما آنجا توانست. آن دیوانهخانهای که چیزی کم از لوکیشن فیلمهای ترسناک نداشت.
هرروز پس از آن به این فکر میکنم که چه میشود که یک سیستم یا کسانی تصمیم میگیرند با تو که انسانی دگر همچون آنها هستی چنین برخوردی داشته باشند. هزاران بار دوست داشتم بر سر آنها فریاد بزنم:«آهای حرامزادهها! من هر فرزند کسی هستم! برادر کسی و نوهی کسی! من هم خانهای و خانوادهای دارم! من هم چشم براه دارم!»
دلم برای همهچیز تنگ میشد. روزهای آخر حینی که تبی آتش به جانم انداخته بود خروپفهای بینی کیپ تخت کناریام مرا در توهمی گرم و شیرین فرو برده بود. حس کردم ۷ سالهام، بابا برایم یک رکابی سفید خریده، سفیدیاش برق میزند و میدانم و میداند که شیطنتهای زیادم ساعتی دیگر به لکههای روغن و رنگ و گل و گریس دوچرخه مزینش میکند. ظهر است و بابا اصراردارد که بخوابم، مرا گرم در میان خودش و مامان درآغوش میگیرد و غرق عطر تنش میشوم، بازوهایش چون پتویی گرم تمام هیکل نحیف و لاغرم را میپوشاند و از ناچاری به خواب میروم. بیرون باران تق و تق به شیشه میزند. یکی نیست بگوید آخر پدربیامرز، ما خودمان از دست تو پشت پنجره پناه گرفتهایم! صدای خروپف بابا بلند میشود. نمیدانم ۲۵ سالهام یا ۷ ساله. صدایی در گوشم میگوید: «خیلی تب داره. فکر کنم حالش خوب نیست!»
  سربازی  
با این جنگ انگیزهام رو برای خیلی چیزها از دست دادم. ترجیحم خوابیدنه تا اینکه کار کنم. مرخصیم یه روز دیگه تموم میشه. دوست ندارم برگردم پادگان. واقعا روح و روانم دیگه نمیکشه. دلم مسافرت میخواد، فرار میخواد، دوست دارم از این دنیا بیرون باشم.
  سربازی  
از جمله چیزهای ناسالمی که دوست دارم تو این دنیا امتحان کنم سیگار برگه. یه بیا منو بکش خاصی تو قیافهاش هست.
  تو  
این مدت بعد از جنگ ناراحت بودم که چرا دیگه پروداکتیو نیستم و به کارام نرسیدم. بعد یادم افتاد که تا هفتهی قبل هرشب رو بدون اینکه بدونم فردا زندهام یا مرده میخوابیدم. یکم استراحت کنم. ولمون کن بابا پروداکتیوعلی.
  ول معطل  
تا جنگ بود، تو آسایشگاه همه تحلیلگر مسائل خاورمیانه بودن و نتایج جنگ رو تحلیل میکردن. آتشبس که برقرار شد گفتم دو دقیقه با خیال راحت بخوابم که یهو همه با صدای بلند شروع کردن به تحلیل مارکت کریپتو.
دو دقیقه خفهشو اجازه بده بخوابیم آنالیزورعلی.
  سربازی  
نگفتم مرزو نگهداشتم نگران نباشید. بیا. اینم از این!
ولی تجربهی تلخ و وحشتناکیه این جنگ. تازه ما به مراحل آوارگی و فرارش نرسیدیم. تمام ترسم از اون قسمتش بود که دیگه نتونم عزیزانم رو ببینم. هرشبی که میخوابیدم با این ترس چشمام رو باز میکردم که نکنه فردا صبح همهچیز زیر و رو شده باشه.
چقدر زندگی تو این کشور غیرقابل پیشبینی و ترسناکه. هرلحظه خاکستر شدن رویاهام رو جلوی چشمام میدیدم و با خودم فکر میکردم آیا واقعا این عدالت جهانه که ما به گناه ناکرده به سمت تباهی بریم.
عمیقا بابت عزیزانی که از دست رفتن ناراحتم و بابت دوستانی که زندهموندن خوشحال. امیدوارم، هرچند واهی، که این آخریش باشه و وقتی از خواب بیدار میشم، بالای سرم صدای بمب و موشک نشنوم.