رفته بودیم برای یکی از دوستامون هدیه بگیریم، اینقدر تو قسمت تفنگ و ماشینکنترلی ذوقزده شدم که مجبور شد خریداشو سریع انجام بده و از اونجا خارجم کنه. خب از این تفنگا که تیر ژلهای دارن داشت.😭
من فکر میکردم این قضیهی پیرمرد و پارک شوخیه تا اینکه دیروز یه پیرمرده اومد با زیپ نیمهباز ما سهتا پسر رو که پیش هم نشسته بودیم دستمالی کرد، بعد رفت هر پسری تو پارک دید رو یه دستی به سر و روش کشید و از پارک خارج شد.
واقعا دادستان محترم باید یه فکری واسه این پیرمردای هایپرسکچوال بکنه.
  ول معطل  
دنیا و دغدغهی آدم بزرگا جای خستهکنندهایه. بادبانها رو میکشم و به خودِ دلقکم برمیگردم. من خوصلهای این تعارفات و رسم و رسوما رو ندارم.
  ول معطل  
توییتر انسان رو به موجودی خنگ، مضطرب و تشنهی اخبار زرد تبدیل میکنه، پس ترکش کردم.
  ول معطل  
من اصلا نمیفهمم چرا تو این مملکت هیچکی سرش تو کار خودش نیست؟
دیشب چندبار مسئول فروش داروخونهی بیمارستان ( دقت کنید، پزشک داروساز نه، مسئول فروششون) چندبار داروی بیمارا رو به سلیقهی خودش کم و زیاد کرد یا بهشون میگفت این واسه چته، تو که مشکلت فلان چیزه. یعنی صبح اگه کار نداشتم میخواستم برم اونجا رو روی سرش خراب کنم. این همونیه که واسه سرماخوردگی به مریضا سفازولین میده و فکر میکنه خیلی هم بلده.
چندبار هم پیش اومد که منشی میاومد داخل و میگفت دکتر سریعتر، مریضا منتظرن، دکتر شلوغیم، دکتر زهرمار.
خب مرد ناحسابی، اگه من فردا یه بیمار رو میس کنم اولیننفری که آبروی من رو میبره و کلی داستان میسازه همین خود تویی. بعدشم من تا مریضامو کامل نبینم و خیالم راحت نشه که مشکل تهدیدکنندهای ندارن، نسخه نمینویسم. نسخهی هر بیمار هم مختص خودشه، مگه بستهی حمایتیه که همه رو به یه دارو ببندم.
عجیبه واقعا، نمیدونم چرا آدما بیخودی خودشون رو نخود هر آشی میکنن.