دلم میخواهد غمهایم را پای درختان بلوط چال کنم، مشتی خاک را نفس بکشم و در آسمانش با دانهدانه ستارهها غرق شوم.
خواه ناخواه ریشههایی هست که ما را به اطرافمان متصل میکند. به آدمها، عکسها، خاطرات، عطرها، احساسات، حتی دمای هوا و راجع به خودم این قضیه حتی به خاک و درختان هم کشیده میشود. انگار ما هم از اطرافمان اکوسیستمی فرضی داریم و از حضورش تغذیه میکنیم. جدایی از تمام ریشههایمان کار سختی است. فکرش را بکنید که درخت باشید و تنهتان را در جایی جدای ریشهها بگذارند و بخواهید رشد کنید. ریشهها گاهی ما را به عقب میکشند. به محیط به ظاهر امنی که به آن عادت کرده بودیم و فکر میکردیم دنیا همین دوچند درخت و گل و سنجاب و پرندهای است که در تنمان حفره و لانه شاختهاند یا کرمهایی که آرام آرام در وجودمان جا خوش کردهاند غافل از اینکه تنها در کمتر از یک متر مربع از این دنیای ناشناخته ثابت شدهایم.
همیشه از رهایی هراس داشتهام. به من یاد دادهاند که در دایرهی امنم بمانم، هرچه نقد دارم را سفت بچسبم و دنبال نسیههای خیالی آن بیرون نباشم. حالا در بیست و چند سالگی و دههی سوم زندگیام با این هم ریشه دارم خودم را از زمین میکنم. از زمینی که سفت شده، ریشههایی که به زمین چسبیده و با جداشدن هریکی تا مغز استخوانم تیر میکشد.
  روز نوشت  
در اولین فرصت پیشآمده از او گریختم. از کسی که روزی فکر میکردم هیچگاه بدون اون نخواهم توانست نفسی دیگر را مزهمزه کنم. از او که فکر میکردم تنها پناه و تکیهگاه من است گریختم و از بیم حضور دوبارهاش تنها جلوی پاهایم را نگاه میکنم. هراس دارم از اینکه به پشت سرم نگاهی بیندازم. نگاه و حضورش رعشه به ستون فقراتم میاندازد. حس میکنم در این سالها او هم جزوی از من شده و فرار بیهوده است. همانطور که ممکن نیست از دست یا پایم فرار کنم از او هم گریزی نیست. لرزش ستون فقراتم و سنگینی نگاهش حیاتم را مختل کردهاند. حتی در خواب و خیالهایم هم رهایم نمیکند و دارم فکر میکنم که یک چاقو بردارم و او را از خود و خود را از او ببرم اما مشکلم اینجاست که دقیقا نمیدانم کجاست. گاهی تاریکیاش را در قلبم حس میکنم و گاهی در چشمانم و گاهی تنها تصویری محو در گوشهی ذهنم. گاهی در شکمم میپیچد و گاهی در ستوانفقراتم میرقصد. کاش با این همه پیشرفت علم تصویربرداریای بود که به من جای دقیقش را نشان میداد و جراحی حاذق او را برای همیشه از تن و ذهنم دور میکرد. گاهی حتی به این فکر میکنم که خودم را خلاص کنم تا او هم تمام شود اما راستش، نمیتوانم، کار احمقانهای است.
حالا حس درختی را دارم که سالها به پایهای بند بود و اکنون رسته. باور به اینکه ساقهی خودم میتواند جانم را تحمل کند کار سادهای نیست و نمیتوانم به جای زخمی که روی تنم مانده نگاه نکنم. من علیه او و تمام دنیایی که برایم ساخته اعلان جنگ کردهام. سرداری نوپا که اولین جنگش، علیه خود اوست.
  روز نوشت  
تا کی ما قراره روزهای خوش زندگیمون رو هم بخاطر تروماهایی که دیگران بهمون وارد کردن و هیچ مسئولیتی در قبالشون نداشتیم رو به کام خودمون تلخ کنیم؟
کدوم دادگاه و کدوم محکمهای این حرومزادگی رو مجازات میکنه؟
کی و کجا قراره این نجاست به پایان برسه؟