[ جمعه ۲۸ دی ۱۴۰۳ ] [ 0:33 ] [ امیر ]  | 

داشتم با خودم فکر میکردم و دیدم بودنِ یه آدمی توی زندگیم که هم سواد عاطفی و هم منطق خوبی داره، مسائل و مشکلات رو درک میکنه و همیشه کنارم هست، هوای من رو داره و میتونم روش حساب کنم، انسان با درک و محبتیه، به دنبال رشده و من رو هم با خودش بالا میکشه، مثل رود زلال و شفافه و روشنایی خودش رو به بقیه‌ هم میبخشه و کلی از این ویژگی‌ها رو داره که اگه بخوام بنویسم محدودیت کلمات اجازه نمیده، یک موهبت بزرگه و باید بابتش هرروز ازش تشکر کنم و رو به تمام جهات جغرافیایی سجده‌ی شکر به جا بیارم.

با تشکر از دلبرک قشنگم که اسپانسر این پست هستن.

برچسب ها :

  یونیک  

[ جمعه ۲۱ دی ۱۴۰۳ ] [ 9:40 ] [ امیر ]  | 

امروز روز ۲۰ام دوره‌ی آموزشی خدمت سربازی‌ام است. به من اجازه داده‌اند ۲۴ ساعت به خانه برگردم و تجدید قوا کنم تا هفته‌ای و هفته‌هایی دگر. آنجا ملال خاصی نیست جز دوری عزیزی و عزیزانی که جانم را طراوت می‌بخشند و البته فراموشی. آنچنان در روزمرگی غرقمان میکنند که گاهی فراموش میکردم پیش از آنجا روپوش سفیدم را تن میکردم و اورژانس را لی‌لی کنان از آخر به اول و از اول به آخر گام میزدم و جانم تازه میشد. آنجا عدد شش رقمی‌ام را از من گرفتند و به من هویت جدیدی بخشیدند، من و دگرانی مثل من شدیم عددی دو یا سه رقمی و این آغاز تحقیر بود. البته از حق نگذریم مسئول ما انسان است و با ما مدارا میکند، ولی هرچه نباشد آنجا برای روح و روان ناآرام من زندانی است سرد و تاریک. آنجا خانه‌ام را از من گرفته‌اند، میزم و کتابهایم، بیمارهایم، دیوانگی‌ام و همه چیز را، حتی خواب‌هایم را از من گرفته‌اند.
من با خوابهایم زنده بودم و از آنجایی «واقعیت خواب‌های من است» گاهی میان هستی و نیستی گم می‌شوم که «از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟». آنجا ۷ روز ما را در دامان مه اسیر کرده بود. شبها و روزهایش را میان خواب‌هایی که بخاطر بیداری صبحگاه ناتمام و فراموش‌شده میماند شناورم و میان کلاسهایش چرت میزنم. کلاس‌ها و کلماتی پوچ و بی‌معنی که خیلی وقت است جذابیتشان را برایم از دست داده‌اند. همه‌اش با خودم فکر میکنم کاش کمی دیرتر عاقل شده بودم و کمی بیشتر به دوران جهالتم ادامه می‌دادم شاید که بار این لاطائلات کمی روح و روانم را کمتر بیازارد.
همه توی آسایشگاه حالشان خراب است، روحی و جسمی، من و چندتا از دکترک‌های همپالکی‌ام تلاشما را میکنیم با ذخیره‌ی اندک دارویی و درمانیمان کارشان را راه بندازیم اما نمی‌شود، عوارض داروها و معده‌ی خالی به یک طرف، نیاز به درمان تزریقی از طرف دیگر دست و بالمان را بسته. همه‌اش به پزشکان بهداری فکر میکنم که چطور انسانیتشان را دودستی تقدیم دژبانی کرده‌اند و بدون آن، پسرک و پسرکانی دور از خانه و مهر پدری و مادری و گرمای خانه را ویزیت میکنند و با تمسخر به آنها انگ ادا درآوردن می‌زنند و وجدانشان هم چون در دژبانی جامانده، به هیچ وجه درد نمیگیرد.
این روزهایش خودم با پنومونی، فارنژیت، لارنژیت و Uvulitis دست و نرمه پنج میکردم و دو روزش را فقط تصویر داشتم و صدا نداشتم. چشمتان روز بد نبیند. میگفتند آدمها در سختی تغییر میکنند، باورم نمیشد تا خودم مثل آهو در عسلش گیر کردم، البته آهویی را در نظر بگیرید که عسل دوست ندارد. پیش از این اصلا انتقامجو نبودم، الان مثل آریا استارک لیستی از عواملی که در حقم جفا کرده‌اند درست کرده‌ام و میخواهم روی شکمم تتویش کنم و اگر هم احیانا روزی انتقام‌ نگرفته به لقای الهی چسبیدم و آنها عمرشان به دنیا بود، هرشب از جهنم به خوابشان می‌آیم و انگشت اشاره‌ای که با آن TRـها کرده‌ام و پروستات‌ها لمس کرده‌ام را بدون لوبریکانت در گوششان میچرخانم ( اگر به چیز دیگری فکر کردید ذهنتان را آب بکشید و طلب مغفرت کنید، ما از آن خانواده‌هایش نیستیم.) و خواب شیرین را حرامشان میکنم.
روزها و شبها به ای‌کاش‌ها فکر میکنم و برای بامزه‌شدنْ، ای‌کاش‌هایم را با مارش رژه و شمارش چپ‌، دو، سه، چهار هم‌آهنگ میکنم و با نوای طبل برایشان ضرب میگیرم که ای-کاش، ای-کاش، ای-کاش. ای کاش پرنده‌ای رها بودم.
البته که همه‌اش خاطرات تلخ نیست، تلخی‌هایش را اول مینویسم و شیرینی‌اش را مثل ته‌دیگ سیب‌زمینی برای آخر نگه‌میدارم که مزه‌اش یادم بماند.

برچسب ها :

  روز نوشت  

مشخصات
می‌نویسیم که تا خاطره گردد...