آدمهایی که با استوری و استاتوس و پست گذاشتن سعی در تحقیر شما دارند آدمهای درستی نیستند. اینها یک جاییشان خیلی سوراخ است، منظورم یک جای زندگیشان است وگرنه که همهمان خیلی جاهایمان سوراخ است. من هم عامون را شکر از این دسته آدمها نیستم، تنفرم را با تیکه انداختن نشان نمیدهم چون اصلا بلد نیستم. من مستقیم حرفم را میزنم و بابت همین بارها مواخذه شدهام. مثل همان دفعه که یک بنده خدایی با ذوق و شوق از من پرسید که «آیا او را به شهر کودکیام میبرم تا جایی که بزرگ شدهام را ببیند و با شخصیت من بیشتر آشنا شود؟» مستقیما گفتم: نه!
مثلا میتوانستم بگویم شهر کودکیام مریض شده، یا حالش خوب نبوده و بردهاندش بیمارستان، یا مثلا ازدواج کرده و رفته پی زندگیاش و دیگر با ما کاری ندارد. ولی ما از آن خانوادههایش نیستیم، از این خانوادههایش هستیم. البته راستش پدر و مادرم از آن خانوادههایش هستند، من خودم تنها از این خانوادههایش هستم. اصلا چه معنی دارد آدم حرف را در لفافه بگوید. شاید کسی دم عیدی لفافه نداشته باشد، اصلا شما میدانید قیمت لفافه توی بازار آزاد چند است؟ همین را دوماه دیگر قیمت کنید، اصلا دیگر لفافهای توی بازار نمیماند که حرفتان را توی آن بگویید، من خودم بودم اصلا نمیخریدم، حتی برای برادرم هم از این جنسها برنمیدارم. من هم اگر شما از آن خانوادههایش باشید شما را به کتفم میگیرم. کتفم آنطورها هم که بنظر میآید جای بدی نیست، آدمهای بزرگی آنجا هستند، نمونهاش هرکه توانسته در زندگی به موفقیتی دست پیدا کند، ایلان ماسک از اولین نفرهایی بود که به کتفم گرفتم، آنجا آدمهای بزرگی پیدا میشوند، تمام آدمهایی که برای ارتقای بشریت قدمی برداشتهاند، هرکسی که کف بزرگی کرده، مجبور شدم همه را به کتفم بگیرم که حواسم را پرت نکنند و بتوانم به موفقیتی در زندگی برسم و یک روز جوانک زاقارتی من را به کتفش بگیرد. اما اگر شما را به کتفم گرفتم خیال برتان ندارد، شما قدمی برای ارتقای بشریت برنداشتهاید، به موفقیتی هم نرسیدهاید، شما فقط آدم کتفیای هستید و جایتان همانجاست، توی زندگیتان هیچوقت آدم کتفیای نباشید، از آن خانوادههایش نباشید، ازدواج نکنید، به بچههایتان هم بگویید که اینطوری نباشند.
الان واقعا به تراپیستم نیاز دارم که اون سوالای درست و حسابیشو ازم بپرسه و بتونم خودمو حالی کنم که کجای داستان وایسادم. اصلا نه میلی به حرف زدن دارم و نه میلی به ساکت موندن. حس میکنم دو سه تا سیب گندیده تو وجودم هست که اگه پیداشون نکنم و نندازمشون بیرون، گند میزنن به هرچی که این مدت اندوخته بودم.
  ول معطل  
دوستام امتحان پره رو که دادن بعدش که برگشتن خونه، خانواده واسشون کیک و مهمونی گرفت بود که آقا اینترن شدنت مبارک. من وقتی برگشتم خونه دیدم مامان و بابام بحثشون شده تا ۲ هفته فقط نیمرو میخوردم. حتی الانم کسی اهمیت نمیده که من اینترن شدم.😂
  ول معطل  
مهماتی که این بچه همسایمون داره مصرف میکنه یه جوریه که میتونه یه تنه جلوی روسیه در بیاد. موندم خانوادش چطور تاحالا سالم موندن از دستش.
  ول معطل  



سجاد افشاریان تو تئاترش میگه: «از بچگی دوست داشتم آدم نباشم، روی زمین نباشم، قدرت تفکر نداشته باشم. دلم میخواد اگه دوبار متولد شدم یا توی آسمون لاجوردی باشم یا قعر دریا میون جلبکا و خزهها، یکی از اون موجودات تک سلولی، یا یه مرغ دریایی. بیشتر از صدهزاران بار، صد هزاران روز، خیلی آقا، خیلی زیاد، به این فکر کردم که یه روز یه تیغ بردارم و خودمو خلاص کنم، صورتمو اصلاح کنم دوش بگیرم، خیلی شیک مثل آدم، آدم نه ولی به هرحال زندگی کنم.»
۲۴ ساعت رو آف کردم و رفتم شهر بچگیم، دور از خانواده، دور از همهچی. تو سکوت و بارون وسط طبیعت زیباش به هیچی فکر نکردم. به بیشتر از این مدل وقتا نیاز دارم. بازم یادم میفته سر انتخاب رشته و محل درس خوندنم چه حماقتی به خرج دادم عصبی میشم. بزودی میرم از اینجا. میرم یه جای دور و تو سکوت از زندگی لذت میبرم.
  روز نوشت  
  خودفوتوگرافرنما  
امشب که یه دونه هیت زیبا روانهام شد نمیدونم چطور یاد بچگیام افتادم. از اون زندگی South sideـی طور خیلی فاصله گرفتم. یادمه مدرسه نداشتیم. یعنی آموزش و پرورش پول نداشت که مدرسه بسازه. جاش خونهی یکی از اهالی رو اجاره کرده بودن و کلاس ما تو آشپزخونهاش بود. یه زمان معلم کم بود و ما و کلاس پنجما همزمان تو یه کلاس درس میخوندیم. بخاری نفتیش زمستونا یهو قاطی میکرد و واسه اینکه تو کلاس نسوزیم باید میزدیم بیرون. از همهی اینا که زنده میموندی باید با خفتگیرا و چاقوکشای محل سروکله میزدی. یادمه یه کانال بزرگ بین مسیر خونهی ما و مدرسه بود، هنوزم که هنوز همونجاست و واسه فاضلاب ازش استفاده میکنن. اون موقعا هنوز پوشش خاصی نداشت و مسیر رفت و آمدمون محسوب میشد. یه دفعه که حسابی بارون اومد و زمینش گلی شد نتونستم از اون سمت کانال بالا برم. همونجوری وسطش مثل خر گیر کردم. تا نزدیکای خونه تو همون گل و شل کانال راه رفتم تا یه جا واسه بالا رفتن پیدا کنم. پسر چه زندگی عجیبی بود. باید با هر جک و جونور پوزه درازی که برات شاخ و شونه میکشید دعوا راه مینداختی که یه وقت فکر نکنه ضعیفی و همونجا پارهات کنه. اصلا هرجوری که بهش فکر میکنم شبیه این زندگی بدبخت بیچارههاست که تو فیلمای دارک سینمای ایران نشون میدن. تعجبم از اینه که چطور زنده موندم. فکر کنم از شدت فلاکتی که تو دوره کودکی تحمل کردم، الان تحمل این چیزا رو ندارم. خوی وحشیگریم هم که گهگاهی میزنه بیرون یادگاری همون زمانه.
  ول معطل  
خب مقادیر زیادی پول دستم اومد و الان موقتا یادم نیست واسه چی ناراحت بودم.😌😂
  ول معطل  
سراسر تو بگایی غرقم و واقعا دوست دارم وا بدم. از درس که فارغ شدم گفتم یه مدت استراحت میکنم، یهویی داستانای خانواده شروع شد، سرماخوردم، آسمم عود کرد. من دیگه واقعا نمیتانم. گاهی از ته دلم آرزو میکنم که کاش هیچکدومشون زنده نبودن.
  ول معطل  
شت. قراره اینترن اطفال بشم. من هنوز آماده نیستم. چرا همه چی داره یهویی اتفاق میفته. من مامانمو میخوام.
  ول معطل  
این گروهای آموزشی که درسنامه میفروشن همش اسکرین میذارن که آره درسنامههای ما ۱۰۰ درصد مطالب رو پوشش داده. خب احمق! اگه پوشش نداده بود که باید مینداختیش تو سطل زباله، رفرنس مشخصه و معلومه که از چه سرفصلایی میاد. همتونم که همون رفرنس رو با یه فونت دیگه کپی میکنید و به اسم درسنامه میکنید تو پاچه خلقالله. یه بازار کثیفی راه انداختن که اون سرش ناپیدا.
  ول معطل  
به دو دسته آدم هیچوقت اعتماد نکنید:
یکی اینایی که زیرِ پیراهن، پولوشرت میپوشن.
دوم این پسرایی که پالتو دارن.
  توییتطوری  
  توییتطوری  
واقعا طراحای این آزمونه به فکر خواهر مادر و عمههاشون نبودن که اینطوری سوال دادن. پفیوز میخوام مدرکمو بگیرم برم سربازی ماهی ۵ تومن پول در بیارم. این سوالا رو از کجاتون میارید؟
چرا فارماها رو میریزید تو داخلیا؟
  ول معطل  
حساب کردم پروتئین میشه ۱۴۰۰، کراتین هم میشه ۱۳۰۰. خب الان قیمت کلیه چنده تو بازار؟
  ول معطل  
به عنوان کسی که فردا پره داره خیلی همه چی به هیچجام نیست. احتمالا استرسدونم پاره شده.
  ول معطل  
یهو وسط این همه بدبختی یهو یه چیزی یادم افتاد اعصابم خراب شد. یادم افتاد که امتحان تئوری اطفال گذاشتم یکی از اینترنا که یه بار افتاده بود و خیلی خواهش و التماس میکرد جوابا رو از رو دستم بزنه و پاس بشه. از اون به بعد تو بیمارستان یه جوری خودشو میگرفت و رد میشد و اصلا سرشو بالا نمیکرد انگاری من از رو دست اون تقلب کردم.
خواستم بگم که سلام پفیوز، مطمئن شدم همهی سال بالاییا و پایینیا بدونن چطوری اطفالو پاس کردی.
  ول معطل  
واقعا خیلی عجیب شدم. انگار دنبال دعوام یه جوری که مثل سگ کتک بخورم یا یکی رو مثل سگ بزنم. در حالت عادی نرمال و آرومم تا اینکه فقط یکی بوق بزنه یا یه حرکتی کنه. دیگه اون لحظهای که بین آرامش و عصبانیت خودت رو کنترل میکنی و آروم میشی رو ندارم. همینکه قاطی میکنم میرم که بزنم تو صورتش. باز خداروشکر که خودمو تو اتاق حبس کردم و بیرون نمیزنم.
البته دونستن اینکه دیه خیلی زیاد شده هم بیتاثیر نیست.
  ول معطل  
خواب دیدم تو آخرین طبقهی یه ساختمون نیمهکارهام. ارتفاعش خیلی زیاد بود و شهر زیر پام خیلی قشنگ بود. با خودم فکر کردم الان واقعا سیگار میچسبه. دیدم یه گوشه از ساختمون، پاکت سیگار یکی از کارگرا و کبریتش جا مونده. ورداشتم روشنش کردم، به سرفه افتادم و از خواب بیدار شدم. حتی تو خوابم هم آسم دارم. ذهنم خیلی فقیره.
  ول معطل  
بالاخره به آرزوم رسیدم و این تئاتر «هرکسی یا روز میمیرد یا شب، من شبانه روز» از سجاد افشاریان رو دیدم. این دوسال مداوم پادکستش رو گوش میدادم و واقعا برام دلچسب بود. از تئاتر هم سر در نمیارم که توضیح بدم فلانش بهمان بود ولی دوستش داشتم. این دو سال به هر دری زدم که بتونم اکران آنلاینش یا فیلمش رو زودتر گیر بیارم ولی نبود. بالاخره اومد و دیدمش. یه تئاتر هم نرفتم حضوری ببینم تو زندگیم.
  ول معطل  
اومدم یه دوره آموزش مقدماتی و پیشرفته Python و آشنایی با AI شرکت کنم قیمتشو با تخفیف نوشته بود: با احترام ۴ میلیون تومان. احترام چیه مرتیکه رسما داری آدمو چیز میکنی.