{| + مدتهاست که روی یک توانایی بامزه کار میکنم. اسم خاصی برایش ندارم. قضیه از این قرار شروع شد که یک روز دلم برای خانهی استیجاری قدیمیمان و نسیم خنکی که از لای بوتهها مو پنجره را رد میکرد و ما را از کولر بینیاز، تنگ شده بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم و سعی کردم به مغزم بقبولانم که الان در جهت جغرافیایی تخت قدیمیام دراز کشیدهام، اولش هرچه زور زدم نمیشد، کمی بعد انگار یک چیزهایی داشت تغییر میکرد تا اینکه مغزم پذیرفت که جهت جغرافیایی قرارگیری بدنم آن چیزی است که من اصرار دارم نه آن چیزی که خودش تصور میکند. این کار را هزاران بار دیگر، هربار حوصلهام سر میرود و یا جایی که هستم را دوست ندارم، انجام میدهم. امروز و این هفته را دوست داشتم خانهی پدربزرگم باشم. روی تخت چوبین معاینهی بیماران، داخل بهداری پادگان، دراز کشیدهام. مدتی است بخاطر خراب شدن کولر آسایشگاه اینجا سکونت دارم. تخت سفت و خشک است و مجبورم نصف پتوی سربازیام را زیرم بیندازم تا استخوانهایم با این بستر گرم و نرم دست به یقه نشوند و زخم بستر نگیرم.
هوای اینجا جهنم است. از آن هواها که بابا و مامان هیچوقت اجازهی بیرون رفتن تا غروب آفتاب را بهم نمیدادند تا بیشتر از این پوستم را نسوزانم ولی کو گوش شنوا؟ یک کولر گازی قدیمی و باوجدان داریم که برایمان از جان مایه میگذارد و شاید بتوان گفت که تنها قسمت خوب ماجراست. گرمای هوای اطراف را به کتفش گرفته و بهداری را به یکی از شعبههای باکیفیت قطب شمال تبدیل کرده است. بالشتی که دارم عاریتی است. خود بالشت معلوم نیست چند جنگ را به چشم دیده، هر بار که بیدار میشوم میبینم محتویاتش را به بیرون از روکشش استفراغ کرده و مجبورم که با یک مشت همه را جا بزنم. روی تخت سرد و خشکم دراز میکشم و چشمهایم را میبندم. سعی میکنم طوری تصور کنم که غروب پائیز است، روی سکوی خانهی دا( همان مادربزرگم، ما اینطوری صدایش میزنیم.). پتو را روی موزائیکهای سکوی داخل حیاط انداختهاند، پدربزرگم در مغازهاش را بسته و لنگان روی پلهی دوم مینشیند. مادرم چایی دم کرده و زانویش را میفرستد سمت من و از خدا خواسته سرم را روی پایش میگذارم. دستهایش را لای موهایم میگرداند و دنبال چیزی میگردد. از این کار مامان خوشم میآید، کلهام را میجورد و چیزی پیدا نمیکند. پدربزرگم با هر حرکت خورشید به سمت پایین داستان جدیدی از خودش، رفقایش، زاهدان، کویت و بندر برایم تعریف میکند و من با چشم بسته جواب میدهم. گاو مادر بزرگم، که دایی کوچکم اسمش را گذاشته نیلوفر، با قدمهایی خرامان از عیش و نوش عصرگاهیاش برمیگردد. موجود فهمیده و آرامی است. قدیمترها یادم هست که گوسالهی چموشی داشتند که روزی چند مرتبه کلهاش را نثارم میکرد. البته اینکه خودم هم مریض بودم و میخواستم با او طرح رفاقت بریزم هم بیتاثیر نبود؛ پسرک بیعقل.
بوی سرما کمکم جان خاک را میگیرد. یادم میآید نیلوفر همین کمتر از یک ماه پیش بود که مرد، چشمهایم دارد گرم میشود. امیدوارم وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز هم عصر پاییز روی سکوی خانهی مادری باشم، نیلوفر زنده باشد، زانوی مامان خواب نرفته باشد، خاطرهی پدربزرگ تمام نشده باشد و چایی سرد نشده باشد.+ |}
کولر آسایشگاه کادریا خراب شده. اومدن داخل بهداری میخوابن. دوتا تخت داریم هردوتا رو گرفتن و من یه هفتهاس دارم رو تخت معاینهی بیمار میخوابم. از این تخت قدیمی چوبیا که یه لایه پلاستیکی روشو پوشونده. هربار که از خواب بیدار میشم کمر و گردنم به همدیگه میگن گه نخور. حالا دیروز یه تشک سربازی گیر آوردم گذاشتم رو تخت، امروز که بازدید اومده مسئول بهداریه میگه اینو بردار، این تخت معاینه بیماره. خب احححمق ۷۰ پدر. من یه هفتهاس جلو چشمت دارم رو این تخت میخوابم چرا فقط موقع بازدید باید برش دارم؟ که به تریج قبای رئیست برنخوره؟
حالا صبح این جانشینشون هم هی میاد گیر میده موهات چرا اینطوریه، چرا لباس نظامی نمیپوشی، چرا فلان نمیکنی، چرا بهمان نمیکنی؟
سر چی؟ سر اینکه ازم خواست واسهاش مکمل خارجی بیارم و من به کتفم گرفتم. یکی نیست بگه آخه قاطر لنگ، منم یه سربازم درآمدم کجا بود واسه تو مکمل بیارم. فکر میکنه چون پزشکیم تو پول شنا میکنیم.
درخواست جابجایی دادم واقعا دیگه اعصابم نمیکشه. روزی که کارت پایان خدمتم بیاد هرکدومو تو خیابون ببینم تف میکنم تو صورتشون. گه تو این سیستمی که ما رو لنگ همچین گداهای ندید بدیدی کرده.
  سربازی  
بیاید غمهای امروزمون رو به چایْ لاته کاراملی بنمانو تبدیل کنیم.
پ.ن: البته اینجا خیلی گرمه و تعداد بستههایی که همراهمه هم کمه. مجبورم واسه بحرانهای روانی نگهشون دارم.