بیاید امروز هم غمهای کوچیک و بزرگمون رو به کارهای کوچیک و بزرگ تبدیل کنیم. قرصای دیوونگیمون رو هم سروقت بخوریم.
من تقریبا کارای پادکست رو شروع کردم. اگه کسی آدرس چنل رو میخواد بهم اطلاع بده که براش بفرستم.
+ بچهها واسه همهی کسایی که کامنت گذاشتن و وبلاگ داشتن فرستادم. بقیه که کامنت خصوصی دادن یا اونایی که بلاگفا احتمالا کامنتشون رو خورده (چون زیاد کامنت فرستادم ممکنه اسپم حسابش کنه) اینجا بهم پیام بدن که واسشون بفرستم.
@Amurd_bot
زده به سرم یه چنل بزنم اپروچا و درمانای کاربردی رو از آپتودیت و رفرنسامون بیرون بکشم و پادکست کنم. خیلی وقت میگیره ولی حس میکنم واسه خودم هم میتونه مفید باشه. یه مدت شاید سایلنت امتحانش کردم و بعدش اگه خوب بود پابلیکش کنم.
رفتم واسه عروسی یکی از بچهها واسه اولین بار کت و شلوار گرفتم و باید بگم این همه سال جاهل بودم که فکر میکردم لباس رسمی بهم نمیاد. خیلی هم زیبا شدم و گنگم بالاست.
  ول معطل  
شبایی که کشیک نیستم میرم سانتر تروما تفننی بیمار میبینم، سوچور میزنم، آب حوض میکشم. امشب یکیشون گیر داده بود تو خیلی خوش اخلاقی و کارت خوبه، شمارتو بده من بعدا واسه بقیه کارام دیگه بیام پیش خودت:)))).
خیلی دارم اوج میگیرم یکی من رِ بیاره پایین.
  بیکارستان  
امشب مریض احیا کردم، مسمومیت منیج کردم، سوند گذاشتم، NG گذاشتم، یه آپاندیس هم بدن در بیارم رزومهام تکمیل میشه.
حالا جالب اینه که هیچکدوم مریضای بخش خودم نبودن و از بیکاری تو بیمارای بقیه سرک میکشیدم.
  بیکارستان  
خوشبوترین عطر دنیا و خوشبوترین دئودورانت دنیا رو خریدم و خوشحالترینم.
  ول معطل  
تو آخرین طبقهی بیمارستان، مشرف به تموم شهر، داره بارون نمنم میباره و پنجره رو باز گذاشتم و زیر پتو پناه گرفتم و به این فکر میکنم که سال دیگه همین حوالی قراره کجا باشم. چقدر میترسیدم از اومدن این روزها و چقدر الان حالم باهاشون خوبه. چقدر بزرگ شدم و راه طی کردم و هنوز باز هم خیلی مونده. بوی خاک بارون خورده مغزم رو تحریک میکنه و خاطرات ریز و درست جلوی چشمام رژه میرن. خودم رو یادم میاد که ۷ سالمه، شیفت عصرم و توی تاریکی و بارون، خیس و آبکشیده از مدرسه برمیگردم. میرم به آترای وسط هال نزدیک میشم. به پشت دست راستم نگاه میکنم که همین چندوقت پیش بخاطر اینکه موقع گرم شدن، دستمو گذاشتم رو چراغ نفتی، سوخته و زخمش خشک شده. من خیلی کوچیک بودم. خیلی حالم خوب بود.