غیر از این گربهای که خودمون ازش نگهداری میکنیم، مامانشون یه بچهی دیگه هم داشت که بخاطر اینکه چشمش و صورتش عفونت کرده بود تو حیاط جاش گذاشته بود. من و دلبر بردیمش دکتر و براش دارو گرفتیم و بهش شیر میدادیم. خلاصه عفونتش خیلی بهتر شد ولی اوضاع کلیش زیاد خوب نبود. یه روز صبح داروها و شیرش رو بهش دادم و اومدم تو خونه یه چرت زدم. خواب دیدم خیلی تپل مپل شده و دور پاهام میپیچه و بازی میکنه و خوشحاله. ازم تشکر کرد که ازش مراقبت کردیم که سالم بمونه. عصر که رفتم تو حیاط داروهاش رو بدم دیدم مرده:((((.
+ مثل اینایی شدم که هرکی میمیره میگن با لباس سفید تو یه باغ نشسته بود و اومد به خوابم.